X
تبلیغات
اسب سیاه



























اسب سیاه

 

مَردُمِ سَرزَمینم!
مَن بَرایِ شُما هَمیشه هَمان عِزّتم، هَمانکه اَز سیزدَه سالگی دَر تماشاخانِه های لالِه زار با تشویق های شُما بزرگ شُده اَم... هَمانیکه هَمراهِ شُما با دَردهای ایران بسیار گِریسته اَم

 و با شادِی هایش لَبخند ها زده ام...

بَرایِ شما مَن هَمیشه هَمان عِزَّتم... بَچه ای از سَنگلج ...
بُنیادِ فرهنگی و هُنری یادِگاریست اَز مَن برایِ جَوانان و مَردُم سَرزمینم...

آرِزومَندم این میراثِ ماندگار را همراه شما بنا کُنم

                                                       پَروردگارا مَرا با آبِرُو بمیران

          عزت‌الله  انتظامی  جمعه 27 اردیبهشت 1392  تهران 

 

 

 

+ توضیحات دربارۀ رفتارهای ننگین و شرمبار هیئت ثبت نام :

http://www.khabaronline.ir/detail/293500/culture/cinema

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 1:48 توسط سیاوش خوشدل|

متن: برخی از نمایندگان مجلس نامه نوشته اند به شورای نگهبان که هاشمی صلاحیت ندارد.

حاشیه: هاشمی رئیس مجمعی است که اگر مجلس و شورای نگهبان به اتّفاق نظر نرسند، حکم و مصوّبۀ نهایی را صادر می کند. 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 14:49 توسط سیاوش خوشدل|

رفتار آقای احمدی نژاد در هیج جای قانون منع نشده است. بیایید قانون را ملاک قرار دهیم و توقّعات فراقانونی نداشته باشیم. مقام رئیس جمهوری به هیج وجه از فعّالیّت انتخاباتی و تبلیغ له یا علیه یک نامزد منع نشده است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 8:36 توسط سیاوش خوشدل|

نزدیک به ۱۶ سال پیش آقای هاشمی رفسنجانی چندان محبوبیتی در جامعه نداشت؛ از عوامل اقبال عمومی به خاتمی را این نیز دانسته اند که همه او را در مسیر خلاف هاشمی آن روز می دانستند.

8 سال پیش، با این تحلیل که دولتمردان اصلاحات در برآوردن خواسته ها ناتوان بوده اند، رأی ندادم. اعتماد به هاشمی برایم گزینۀ غیرقابل تصوّری بود. من از آن تصمیم نادرست، یعنی رأی ندادن، اعلام برائت می کنم.

امشب که دارم می خوابم یکی از پرسش هایم دربارۀ فردا این است که هاشمی می آید یا نه.

این تغییر نگرش نسبت به یک فرد و یک کنش سیاسی، از یک فرد عامی در سیاست عجیب نیست.

امیدوارم تصمیم عامیانۀ این بارم، نتیجه ای بهتر از قبل داشته باشد.

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 1:41 توسط سیاوش خوشدل|


 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:51 توسط سیاوش خوشدل|

واکنش یک راننده در برابر کودکان دست­ فروشی که پشت ترافیک، مصرّانه می خواهند جنس بفروشند، چه باید باشد؟

یک راه پررهرو این است که شیشه را بالا بکشی و به کار خودت بپردازی و اصلاً به او نگاه نکنی.

من این راه را نمی پسندم. چنین شیوه ای به آن کودک القا می کند که او را مزاحمی می دانیم که در برابرش این تنها راه دفاع است.

من چندی است که در این موارد شیشه را کامل پایین می دهم و با یک لبخند دوستانه از او تشکّر می کنم. تا حالا نشده است در برابر این احترامی که به آن ها می گذارم، رفتار ناهنجار و اصرار مداوم ببینم؛ سر بر می گرداند و می رود.

 دادن ریالی به این کودکان را مشارکت در جنایتِ آن بی شرافتی می دانم که بر این کارشان گماشته؛ ولی راه بر دادن شخصیت به آن ها بسته نیست.

***********

پسرک آمد و من به شیوۀ پیش گفته عمل کردم. رفت؛ نگاهش می کردم. ناگهان چیز عجیبی دیدم.

این پسرکی است که چون شلوار نداشته، دامن خواهرش را پایش کرده اند؟

 درد بی شلواری را شاید بشود چند روز بعد دوا کرد. نکند این دخترکی است که این کار طرقت فرسا، چنین چهره اش را زمخت و خالی از هر ظرافت و لطافت کودکانه کرده است؟

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 21:57 توسط سیاوش خوشدل|

رفتم برای مامان بزرگم یک گلدان بخرم. گل را برگزیدم. از فروشنده خواستم یکی را برایم در گلدان بگذارد. گفت خودت بردار. گفتم شما بهتر می دانید کدامش بهتر است.

درخواستم را ردکرد و چنین استدلال آورد که اگر من یکی را بردارم، بقیه ناراحت می شوند.

آمدم بگویم خب چه فرق دارد؛ از دست من هم ناراحت می شوند. دیدم خواهدگفت:

تو می گیری و می روی. من با این ها چشم تو چشمم.

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; text-align:justify; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi; mso-bidi-language:AR-SA;}

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 13:5 توسط سیاوش خوشدل|

«عماد» شاید پرشورترین دانش­آموز این مدرسۀ غرب شهر است که در این دو سال بارها و بارها ذوقش را در کلاس یا راهرو به من ثابت کرده. او حتّی از این که من سال سوم معلّمش نیستم ابراز نگرانی می کند؛ توجیهش کردم که کار برای امتحان نهایی و کنکور کاملاً با سبک و سیاق کار در سال اوّل و دوم متفاوت است.

هرگز فراموش نمی کنم روزی که این بیت دقیقی را برایشان خواندم:

                 شب سیاه بدان زلفکان تو مانَد            سپید روز به پاکی رخان تو مانَد

کمی به فکر فرورفت و گفت: آقا! نباید بر عکس باشه؟

و همین شد بارقۀ امید من در مدرسۀ جدید. آن روز عماد هنوز دانش آموز اوّل دبیرستان هم نبود.

عماد هنوز هم ساده و کمی بچّه است. من را یاد نوجوانی خودم می اندازد در بنیۀ جسمی و قد و قوارۀ کوتاه.

امروز آمده بود که آقا تشبیه تفضیل را در این بیت خوب نفهمیدم.

سرم درد می کرد و ته سرماخوردگی مزمن، حوصلۀ بحث و تعلیم رسمی را از من سلب کرده بود.

گفتم: «مداد رنگی» ابی رو شنیدی؟ لبخندی زد و گفت آره.

و من با صدایی که فقط او بشنود، خواندم:

شاخه گلِ حیاط ما، به آب و رنگش می نازه، امّا تو که خونه باشی، هی پیش تو رنگ می بازه .... * (بله؛ با ریتم)

-        فهمیدم آقا! فهمیدم.

راستی ها! اگر این ترانه - که شاهکاری است- این قدر رنگ غلیظ نگاه جسمانی به معشوق نداشت، می بردم سر کلاس اوّل؛ می گذاشتم و  تشبیه را به بچّه ها درس می دادم.

 

* ترانه: بیژن سمندر ، آهنگ: سیاوش قمیشی ، تنظیم: ناصر چشم آذر ، آواز: آقای صدا

 

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 0:45 توسط سیاوش خوشدل|

 

برادر کوچکتری دارم که بیش از ده سال است در یکی از مراکز سازمان بهزیستی نگه داری می شود. خوشبختانه او ما را نمی شناسد. مبتلایان به اوتیسم (درخودماندگی) در برقراری ارتباط با محیط و اطرافیان مشکل دارند.  

فیلم یا گزارشی، اگر دربارۀ معلولیت ذهنی و افراد معلول ذهنی باشد، ترجیح می دهم نبینم. برای من که ده سال تنها بچۀ خانه بودم و احساس تنهایی می کردم و پس از شش سال، باز هم تنها بچۀ «خانه» شدم، هر چیز که یادآور آن روزهای سخت باشد و تلخ کامی امروز، آزارنده است.

هر چند گه گاه که در خیالات پراکنده و بی آغاز و انجامِ پشت ترافیک، به یادش می افتم، دل به صدای سیاوش قمیشی می دهم و کمی سبک می شوم: یاد تو هر تنگ غروب ... (لینک)

فیلم «حوض نقّاشی» داستان چند روزی از زندگی زوجی معلول است که فرزندی سالم و باهوش دارند. قصد نداشتم فیلم را ببینم و همسر عزیز نیز این را می دانست.

با دوستش قرار سینما گذاشته بود و قرار بود ما همسران عزیز نیز برویم. روزی که خواستیم برویم، وقتی فهمیدم چه فیلمی است، قدری تعجّب کردم و نگران شدم. امّا با خود گفتم، حتماً خیر و صلاح در همین است.

 

فیلم داستان تنهایی این زوج است در جامعه ای که برای زندگی آنها طرّاحی نشده است. نه طرّاحی فرهنگی و نه طرّاحی اجتماعی.

از خنده و تمسخرهای بی دلیل کمک راننده و دواندن آنها به دنبال مینی بوس گرفته تا خنده و بی توجّهی مغازه دارانی که «رضا»ی جویای کار را ردمی کردند. و یا حتّی خانم مدیری که نمی فهمید مادر «سهیل» چه توان ذهنی دارد و از او توقّع داشت اهمّیّت کلاس چهارم را درک کند؛ اینها نمونه هایی از نبود درک و رفتار درست در فرهنگ عمومی ماست.

چه این که لحظه هایی بود که بسیار برای من و تا جایی که فهمیدم برای سجّاد(همسر عزیز دوست همسر عزیز) هم دردآور بود و جماعت حاضر در سینما سپیده قاه قاه می خندیدند به رفتار به تصویرکشیده شده از یک معلول. یاد خنده های برادران طاها حسین افتادم بر سر سفره.

چنین فرهنگ عمومی بیماری است که از ایجاد ساز و کار اجتماعی کارآمد برای آرامش و امنیت این افراد سرباز زده است. این زوج که برای تأمین معاش تمام زور خود را می زنند در برفراری ارتباط سالم با فرزند دچار مشکل اند و در حلّ این مشکل تنها خانم ناظمی با صرف وقت و انرژی در زندگی شخصی خودش یاریگر آنهاست. حتّی نزدیکان نیز آنها را تنها گذاشته اند.

فیلم لحظات دردآور و کوبنده - برای من – کم نداشت. از لحاظ فنّی نمی دانم و برایم مهم نبود و نیست چه امتیازی بتوان به آن داد.

به عنوان کسی که یک عضو خانواده اش معلول است، این بی فرهنگی و فقدان ساز و کار اجتماعی لازم برای کاستن از رنج و درد معلولیت و خانوادۀ یک معلول برایم بسیار ملموس بود.

(همین الان به یاد روزی افتادم که مامانم در قسمت زنانۀ اتوبوس با بچّۀ بیش فعّالِ به تنگ آمده از محیط بستۀ اتوبوس، کلنجار می رفت و من در قسمت مردانه، زمزمه ها و نگاه های طلبکار مردم را می دیدم که چرا این زن بچّه را ساکت نمی کند.)

 

لحظه ای که «مریم» می خواست از خط کشی عابر پیاده عبورکند و هیچ ماشینی به حکم قانون و اخلاق توقّف نمی کرد، نمود عینی این فقدان هاست.

(و من چه قدر مصمّم تر شدم در توقّف کامل پشت خطّ عابر؛ به قیمت ناچیز و شاید ناگفتنی بوق و نوربالا و دشنام پشت سری که از این به بعد همان اوّلی و دومی را هم جبران نخواهم کرد.)

 

 من هم اگر این فیلم را ندیده بودم شاید اصلاٌ به یاد اینها نمی افتادم.

این فیلم را ببینید. این فیلم ارزش حمایت را دارد.

(اگر گمان می کنید گفتن برخی چیزها باعث اخلال در تماشای فیلم می شود، ضمن پوزش، خواهش می کنم بفرمایید تا آن قسمت را حذف کنم.)

 

  

   

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 20:38 توسط سیاوش خوشدل|

در یکی دو سال پایانی دولت نهم، دسته هایی از اصولگرایان، «اصولگرایان منتقد» نامیده شدند.

با دورشدن دولت دهم از شاخصه های سنّتی گروه های اصولگرا ، این عنوان هم از میان رفت و اصولگرایان سنّتی، دوباره عنوان «اصولگرا» را تصاحب کردند و عطای آن عنوان قبلی را به لقایش بخشیدند.

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 17:18 توسط سیاوش خوشدل|


آخرين مطالب
» عزّت مستدام
»
»
» برائت
» خداحافظ قهرمان
»
» گلدون مادربزرگه .......
»
» بیفتید تو حوض نقّاشی
» ذات و عرض

Design By : Pichak