اسب سیاه
جون خسته از بیدار شب با صبح فردا می رسی با صبح فردا می رسی ترانۀ منصور تهرانی با صدای ستّار «به نظر من یه خونه هر جایی
می تونه باشه؛ می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه؛ می تونه توی یه کوچکۀ قدیمی
که زیر یه بازارچه ست باشه؛ می تونه بزررررگ یا می تونه کوچیک باشه؛ می تونه برای
هر کس مفهومی داشته باشه یا هر رنگی داشته باشه؛ می تونه به رنگ آجر یا به رنگ
شیشه و سنگ باشه؛ می تونه رنگ قرمز یا به رنگ ..... ولی به نظر من، یا بهتر بگم ما، معتقدیم خونه هر
چی که باشه باید .......» تیتراژ «خانۀ سبز» با صدای
خسرو شکیبایی آخرین باری که «همشهری جوان»
خریدم شانزدهم خرداد ماه 88 بود؛ دو روز پیش دوباره خریدم؛ به خاطر هدیۀ نوروزیش.
یک سی دی شامل 117 آهنگ و ترانۀ پاپ خاطرهانگیز که من رو شدیداً به هیجان میاره؛ از
جمله میوۀ ممنوعه ، کجایید ای
شهیدان خدایی ، این بانگ آزادی است (گلریز)، یار دبستانی من ، شبانگاهان ، ایران
(محمّد نوری) ، هوای حوّا ، اندک اندک ، کی بود کی بود که پرسید ، بی تانم (چنگیز
حبیبیان) ، عمله دسته دسته (جانعلی) ، گل بریزین رو عروس و دوماد (محمّد نوری) ،
دریا (بیژن خاوری؛ این آهنگ رو هر بار از تلویزیون می شنیدم تعجّب می کردم) ، گل
می روید به باغ (عبّاس بهادری) ، آی نسیم سحری (حسن همایونفال) ، من بهارم تو زمین
(خشایار اعتمادی؛ شعر شاملو در تلویزیون) ، حسرت (آشنایی با عواقب اعتیاد بین دو نیمۀ فوتبال) ، آی آدمای مهربون (قاسم
افشار) ، ناصریا (ناصر عبداللّهی؛ حسّ خوب دیوانگی) ، وسعت سبز(حمید غلامعلی) ،
روزگار جوانی؛ و در رأس همۀ اینها آهنگ
تیتراژ قوی و پرشور «نیمرخ». یک ترانه هم هست از عبّاس
بهادری که خیلی برام جالبه: ای به امّید کسان خفته ز خود
یاد آرید تشنه کامان غنیمت ز
احد یاد آرید گرچه مرحب سپر انداخته خیبر
باقی است بت مگویید شکستیم که بتگر
باقی است وای اگر قصّۀ ما عبرت تاریخ
شود خیمۀ قافله را دشنۀ ما تیغ شود لالۀ این چمن آلودۀ رنگ است
هنوز سپر از دست مینداز که
جنگ است هنوز خیمه بگذار و برو بادیه
طوفان جوش است کوه آتش به جگر دارد
اگر خاموش است شاید می تونستم خیلی از
اینها رو بگردم و پیدا کنم؛ ولی اینکه توی یک مجموعه کنار هم گذاشته شده، یعنی
احساس من به این ترانه های خاطرهانگیز، بخشی از یک احساس مشترک جمعیه و این لذّت
و هیجانش رو بیشتر می کنه. جای چند تا آهنگ رو خالی دیدم:
«مادر» حسین زمان، «دهاتی» و «گل یاس» شادمهر، «مه دل نازکه مثال شیشه» خلاصه اگه شما هم با این
آهنگ ها و حال و هوای اونها خاطره دارید، پیشنهاد می کنم «این شمارۀ» همشهری جوان
رو بخرید. در حلقۀ یاران موافق _ که از شمار انگشتان یک دست فراتر نرفت و فروتر هم بود و یادش خوش _ یکی جلو می ایستاد و آن یکی دو تای دیگر اقتدامی کردند. کسی که جلو می ایستاد هیچ برتری بر دیگران نداشت؛ فقط می خواستیم «و ارکعوا مع الرّاکعین» را به جا آورده باشیم. **************** یکی از این روزها وارد نمازخانۀ کوچک مدرسه شدم؛ آقای ابراهیمی(دبیر دینی و مشاور مدرسه) و یکی دیگر از دبیرها آمادۀ نماز خواندن بودند. به آقای ابراهیمی گفتم جلو بایستد تا اقتداکنیم. زیر بار نرفت که هیچ، گفت باید تو بایستی؛ هرچه گفتم نمی شود و درست نیست به خرجش نمی رفت که نمی رفت؛ با برخورد فیزیکی من را به جلو هل می داد. می گفت چرا معصیت می کنید که نتوانید جلو بایستید. گفتم اصلا بچه ها بیایند تو چه می گویند که آقای ابراهیمی با 60 سال سن و 6 سانت محاسن به خوشدل اقتداکرده؛ می گفت با با خدا طرف حسابیم؛ چه کار به کار بقیه داریم. خلاصه؛ من زیر بار نرفتم و رفتم گوشۀ دیگری؛ نماز را شروع کردم ،ولی آقای ابراهیمی و آن همکار دیگر آمدند و به من اقتداکردند... **************** بعد از نماز آقای ابراهیمی گفت همین که جلو بایستی باعث می شود ساخته بشوی و معصیت نکنی. ____________________________________ __ _ از همکلاسی هام لاغرتر و ضعیفتر بودم؛ بر خلاف
الان که در آستانۀ نود کیلوگرمی خویشتنم. این ضعف جسمی باعث شد در درگیری و جدال با همسالانم، ترس از
کتکخوردن داشتهباشم. ولی این همۀ ماجرا نبود. ترسِ بزرگتر من
آسیب زدن به طرف مقابلم بود. من حتّی وقتی کتک میخوردم، جرأت حملهور شدن به طرف
مقابلم رو نداشتم. تمام کوشش من معطوف به دفاع مستقیم یا گریختن بود. برای من سخت بود باور اینکه دو نفر جوری هم رو میزنن که
احتمال داره به هم آسیب جسمی وارد کنن. اون ضعف جسمی و این ترس درونی از آسیب زدن به کسی، همیشه در
مواجهه با بچّههای شرّ و موذی من رو بیدفاع میکرد. ************ سوم دبیرستان دو تا دوست داشتم که با هم پسرعمو بودن. بیشتر
دوستی مون فوتبالی بود. من علیرغم جثّۀ کوچکم دروازهبان تیم کلاس بودم و رؤیای تبدیل
به یک «خورخه کامپوس»* رو در سر داشتم. اون دو تا هم وسط زمین بودن. اوّلین بار با
هم استادیوم رفتیم. ایران و عراق؛ مقدّماتی جام جهانی 2002؛ ایران با دو گل مهدویکیا
و کریمی، 2-1 برد. و باز با همین دوستان برای اوّلین بار رفتیم نمایشگاه کتاب؛
دورۀ پانزدهم. علیرغم این صمیمیتها، اون ضعفی که دربارهش گفتم در
ارتباط با این دوستان نسبتا نزدیک هم وجود داشت. پسرعموی بزرگتر که جودوکار هم
بود همیشه نوعی رفتار از بالا با من داشت که تحمّلش برام خیلی سخت بود. با اینکه
بسیار پسر فهمیدهای بود و اصلا شعورش محدود به سنّش نبود. یه وقت میدیدی بیمقدّمه مثلا پاش رو گذاشته رو پای من و
فشار میده و خواهش و پرخاش من را با پوزخندی به هیچ میگیره. یک روز با خودم این طور استدلالکردم: صفر پنجم کوچکتر است
از یک بیستم؛ بهتره یک بار هم شده جلوی این همه تحقیر و توهین وایستم. فرداش به محض اینکه رفتار آزارندهای از دوستم سرزد با تمام
قدرتش و با نوک کفش، کوبیدم به ساق پاش. شوکه شد. به یک آن من رو آروم و فنّی
انداخت زمین و با عصبانیت نگاهم کرد. بعد هم رفت. خیلی خوب پیام من رو گرفتهبود.
گفتم که آدم فهمیدهای بود. من هم دیگه در برابر دیگران در مقام ضعف قرار نگرفتم. * دروازهبان 168 سانتیمتری مکزیک در جام جهانی 1994
| Design By : Pichak |

