تبليغاتX
اسب سیاه



























اسب سیاه

من ...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:58 توسط سیاوش خوشدل|

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:26 توسط سیاوش خوشدل|

یه روز دوباره بی خبر سرزده از راه می رسی

جون خسته از بیدار شب با صبح فردا می رسی

                                           با صبح فردا می رسی 

     

  ترانۀ منصور تهرانی با صدای ستّار

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 19:18 توسط سیاوش خوشدل|

نفس ساخت فیلم هایی مثل «پایان نامه» و «قلّاده های طلا» برای من خوشحال کننده است.

نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 15:49 توسط سیاوش خوشدل|

«به نظر من یه خونه هر جایی می­ تونه باشه؛ می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه؛ می تونه توی یه کوچکۀ قدیمی که زیر یه بازارچه ست باشه؛ می تونه بزررررگ یا می تونه کوچیک باشه؛ می تونه برای هر کس مفهومی داشته باشه یا هر رنگی داشته باشه؛ می تونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه؛ می تونه رنگ قرمز یا به رنگ .....  ولی به نظر من، یا بهتر بگم ما، معتقدیم خونه هر چی که باشه باید .......»

تیتراژ «خانۀ سبز» با صدای خسرو شکیبایی

آخرین باری که «همشهری جوان» خریدم شانزدهم خرداد ماه 88 بود؛ دو روز پیش دوباره خریدم؛ به خاطر هدیۀ نوروزی­ش. یک سی دی شامل 117 آهنگ و ترانۀ پاپ خاطره­انگیز که من رو شدیداً به هیجان میاره؛ از جمله

میوۀ ممنوعه ، کجایید ای شهیدان خدایی ، این بانگ آزادی است (گلریز)، یار دبستانی من ، شبانگاهان ، ایران (محمّد نوری) ، هوای حوّا ، اندک اندک ، کی بود کی بود که پرسید ، بی تانم (چنگیز حبیبیان) ، عمله دسته دسته (جانعلی) ، گل بریزین رو عروس و دوماد (محمّد نوری) ، دریا (بیژن خاوری؛ این آهنگ رو هر بار از تلویزیون می شنیدم تعجّب می کردم) ، گل می روید به باغ (عبّاس بهادری) ، آی نسیم سحری (حسن همایونفال) ، من بهارم تو زمین (خشایار اعتمادی؛ شعر شاملو در تلویزیون) ، حسرت (آشنایی با عواقب اعتیاد بین  دو نیمۀ فوتبال) ، آی آدمای مهربون (قاسم افشار) ، ناصریا (ناصر عبداللّهی؛ حسّ خوب دیوانگی) ، وسعت سبز(حمید غلامعلی) ، روزگار جوانی؛

 

و در رأس همۀ اینها آهنگ تیتراژ قوی و پرشور «نیمرخ».

یک ترانه هم هست از عبّاس بهادری که خیلی برام جالبه:

ای به امّید کسان خفته ز خود یاد آرید               تشنه کامان غنیمت ز احد یاد آرید

گرچه مرحب سپر انداخته خیبر باقی است        بت مگویید شکستیم که بتگر باقی است

وای اگر قصّۀ ما عبرت تاریخ شود                      خیمۀ قافله را دشنۀ ما تیغ شود

لالۀ این چمن آلودۀ رنگ است هنوز                سپر از دست مینداز که جنگ است هنوز

خیمه بگذار و برو بادیه طوفان جوش است        کوه آتش به جگر دارد اگر خاموش است

 

شاید می تونستم خیلی از اینها رو بگردم و پیدا کنم؛ ولی اینکه توی یک مجموعه کنار هم گذاشته شده، یعنی احساس من به این ترانه های خاطره­انگیز، بخشی از یک احساس مشترک جمعیه و این لذّت و هیجانش رو بیشتر می کنه.

جای چند تا آهنگ رو خالی دیدم: «مادر» حسین زمان، «دهاتی» و «گل یاس» شادمهر، «مه دل نازکه مثال شیشه»

خلاصه اگه شما هم با این آهنگ ها و حال و هوای اونها خاطره دارید، پیشنهاد می کنم «این شمارۀ» همشهری جوان رو بخرید.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:49 توسط سیاوش خوشدل|

آن روزها ما نماز عصرمان را در مسجد و به جماعت می خواندیم؛ مسجد مهدویه میدان آزادگان کرج رواق کوچکی داخل حیاط داشت که هم برای خلوت و قرآن خواندن بسیار خواستنی بود و هم وقتی در قسمت اصلی مسجد بسنه بود ما نمازمان را آنجا می خواندیم. کنار حوض وضومی گرفتیم؛ سایه و باد خنک رواق تن را می نواخت و کاشیکاری آبی چشم را؛همه چیز برای نوازش جان آماده بود؛ تا چه قدر بهره برده باشیم! بی شک بیش از این روزها؛ بی شک.

در حلقۀ یاران موافق _ که از شمار انگشتان یک دست فراتر نرفت و فروتر هم بود و یادش خوش _ یکی جلو می ایستاد و آن یکی دو تای دیگر اقتدامی کردند.

کسی که جلو می ایستاد هیچ برتری بر دیگران نداشت؛ فقط می خواستیم «و ارکعوا مع الرّاکعین» را به جا آورده باشیم.

                                             ****************

یکی از این روزها

وارد نمازخانۀ کوچک مدرسه شدم؛ آقای ابراهیمی(دبیر دینی و مشاور مدرسه) و یکی دیگر از دبیرها آمادۀ نماز خواندن بودند.

به آقای ابراهیمی گفتم جلو بایستد تا اقتداکنیم. زیر بار نرفت که هیچ، گفت باید تو بایستی؛ هرچه گفتم نمی شود و درست نیست به خرجش نمی رفت که نمی رفت؛ با برخورد فیزیکی من را به جلو هل می داد.

می گفت چرا معصیت می کنید که نتوانید جلو بایستید.

گفتم اصلا بچه ها بیایند تو چه می گویند که آقای ابراهیمی با 60 سال سن و 6 سانت محاسن به خوشدل اقتداکرده؛ می گفت با با خدا طرف حسابیم؛ چه کار به کار بقیه داریم.


خلاصه؛ من زیر بار نرفتم و رفتم گوشۀ دیگری؛ نماز را شروع کردم ،ولی آقای ابراهیمی و آن همکار دیگر آمدند و به من اقتداکردند...

                                             ****************

بعد از نماز آقای ابراهیمی گفت همین که جلو بایستی باعث می شود ساخته بشوی و معصیت نکنی. 


نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:50 توسط سیاوش خوشدل|

حصر از عرصه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 17:41 توسط سیاوش خوشدل|

شیرینی عدم راهیابی کواکبیان، خبّاز و علیخانی

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 10:54 توسط سیاوش خوشدل|

______________________________________________________________________________

                                                                      ____________________________________

                                                                                                                              __

                                                                                                                               _

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 11:28 توسط سیاوش خوشدل|

از همکلاسی هام لاغرتر و ضعیف­تر بودم؛ بر خلاف الان که در آستانۀ نود کیلوگرمی خویشتنم.

این ضعف جسمی باعث شد در درگیری و جدال با همسالانم، ترس از کتک­خوردن داشته­باشم. ولی این همۀ ماجرا نبود.

 ترسِ بزرگ­تر من آسیب زدن به طرف مقابلم بود. من حتّی وقتی کتک می­خوردم، جرأت حمله­ور شدن به طرف مقابلم رو نداشتم. تمام کوشش من معطوف به دفاع مستقیم یا گریختن بود.

برای من سخت بود باور اینکه دو نفر جوری هم رو می­زنن که احتمال داره به هم آسیب جسمی وارد کنن.

اون ضعف جسمی و این ترس درونی از آسیب زدن به کسی، همیشه در مواجهه با بچّه­های شرّ و موذی من رو بی­دفاع می­کرد.

************

سوم دبیرستان دو تا دوست داشتم که با هم پسرعمو بودن. بیشتر دوستی مون فوتبالی بود. من علی­رغم جثّۀ کوچکم دروازه­بان تیم کلاس بودم و رؤیای تبدیل به یک «خورخه کامپوس»* رو در سر داشتم. اون دو تا هم وسط زمین بودن. اوّلین بار با هم استادیوم رفتیم. ایران و عراق؛ مقدّماتی جام جهانی 2002؛ ایران با دو گل مهدوی­کیا و کریمی، 2-1 برد. و باز با همین دوستان برای اوّلین بار رفتیم نمایشگاه کتاب؛ دورۀ پانزدهم.

علی­رغم این صمیمیت­ها، اون ضعفی که درباره­ش گفتم در ارتباط با این دوستان نسبتا نزدیک هم وجود داشت. پسرعموی بزرگ­تر که جودوکار هم بود همیشه نوعی رفتار از بالا با من داشت که تحمّلش برام خیلی سخت بود. با اینکه بسیار پسر فهمیده­­ای بود و اصلا شعورش محدود به سنّش نبود.

یه وقت می­دیدی بی­مقدّمه مثلا پاش رو گذاشته رو پای من و فشار می­ده و خواهش و پرخاش من را با پوزخندی به هیچ می­گیره.

 

یک روز با خودم این طور استدلال­کردم: صفر پنجم کوچک­تر است از یک بیستم؛ بهتره یک بار هم شده جلوی این همه تحقیر و توهین وایستم.

فرداش به محض اینکه رفتار آزارنده­ای از دوستم سرزد با تمام قدرتش و با نوک کفش، کوبیدم به ساق پاش. شوکه شد. به یک آن من رو آروم و فنّی انداخت زمین و با عصبانیت نگاهم کرد. بعد هم رفت. خیلی خوب پیام من رو گرفته­بود. گفتم که آدم فهمیده­ای بود.     

من هم دیگه در برابر دیگران در مقام ضعف قرار نگرفتم.

 

* دروازه­بان 168 سانتی­متری مکزیک در جام جهانی 1994

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 19:59 توسط سیاوش خوشدل|


آخرين مطالب
»
»
» احوال این روزها
»
» یک سی دی خاطره
» نماز جماعت
»
»
» آهنگ های خاطره انگیز در تلویزیون
»

Design By : Pichak