X
تبلیغات
اسب سیاه



























اسب سیاه


سعادتی است که خطبۀ 18 نهج البلاغه را این روزها با بچّه های المپیادی می خوانم. مصداق و موضوع خطبه را اگر دوست داشتید، خودتان بررسی کنید. شاید خیلی وقت ها از روی عبارات سریع بگذرم. ولی وقتی درس می دهم، به جزئیات بیشتر دقّت می کنم.

چیزی که در این خطبه خیلی تکان دهنده یافتم این عبارت بود: 
أَمْ كَانُوا شُرَكَاءَ لَهُ فَلَهُمْ أَنْ يَقُولُوا وَعَلَيْهِ أَنْ يَرْضِى؟

مولا علی(ع) در شگفت است از مؤمنانی که خود را برای خدا شریک گرفته اند. اینان نه تنها شرک دارند و آنچه برای خدا شریک می گیرند، خودشان هستند، بل که در این شراکت با خدا نیز، سهم خدایشان از خودشان بسیار کمتر است.

سهم خودشان(لهم) این است که آنچه می خواهند بگویند و وظیفۀ خدا (علیه) نیز این است که خشنود باشد از گفتۀ ایشان. 
خدایی تزیینی و تشریفاتی که شاید تنها کارکردش، دادن اعتماد به نفس کاذب باشد به شریکان خودش که رأی نافذی دارند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 20:23 توسط سیاوش خوشدل|

امروز صبح، در اثر خطای انسانی، به جای زدن گزینۀ «تکرار»، «توقّف» را زدم و خواب ماندم. هفت صبح از خواب برخاستم و با شتاب راهی شدم. پیشاپیش مشخّص بود که حدود بیست دقیقه دیر می رسم، در بهترین شرایط. 

موسیقی هایی که متناسب با حدّاکثر سرعت مجاز باشد، در کار کردم و تقریباً یک ربع به هشت بود که کنار بیمارستان شریعتی بودم. می خواستم از کوچۀ پایین بیمارستان مسیر را ادامه دهم. امّا دقیقاً سر نبش و چسبیده به پارکومتر یک جای خالی دیدم. کارت برای شارژ پارکومتر نداشتم. ولی گشتن برای جای پارک و یا ماندن در صف پارکینگ لاله ریسک بالایی داشت. 

همان جا پارک کردم. آقای پشت سری آمد و با خنده ای دلنشین گفت من دارم می روم و تا یک ساعت دیگر هم شارژ کرده ام. بزن جای من. تشکّر کردم و گفتم من تا چهار نمی آیم و مطمئناً جریمه می شوم. همین جا باشم بهتر است.

وقتی داشتم می رفتم دفتر دبیر آن یکی مدرسه را از صندلی عقب برداشتم و پرت کردم زیر شیشۀ جلو، در تیررس نگاه افسری که می خواهد جریمه کند. 
پیامم این بود: من معلّمی هستم که دیرم شده و وقت نکردم کارت بخرم و پول پارک را حساب کنم، حالا خود دانی! 

تقریباً برایم یک احتمال فانتزی بود که آقای افسر این پیام را بگیرد و جریمه هم نکند. 
بعد از ظهر که آمدم دیدم این احتمال به وقوع پیوسته و بر خلاف ماشین های دور و برم، من جریمه نشده ام. پرس وجو از ماشین های راهنمایی رانندگی مستقر در کنار بیمارستان، برای یافتن مأموری که این کار را کرده، به نتیجه نرسید. 

این درست که آن چند ساعت را بعداً پرداخت می کنم. ولی الان یک حسّ دوگانه ای دارم. یعنی نمی دانم آیا کار من اصلاً اخلاقی بود یا نه؟ 
این که من آن مأمور قانون را بر سر یک دوراهی میان وظیفۀ قانونی و شاید اخلاق و مرام گذاشتم، برایم آزارنده است.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 21:30 توسط سیاوش خوشدل|

چهار ماه پیش که از دلتنگی های  سفرها و رفتن ها و نبودن ها نوشتم http://siavashekhoshdel.blogfa.com/post-235.aspx و دم به دم پیچک دادم و نمی دانستم چرا گریه کردم، شاید ته ته دلم، با خودم می گفتم تا چهار سال بعد که این جا باز هم رونق کهنه را بازیابد، مامان بزرگ هست یا نه و اگر هست چه حال و روزی دارد.

حالا پسردایی انتقالی گرفته و برگشته به تهران و اعضای خانه جمع اند و فقط مامان بزرگ  نیست.

یک روی سکّۀ این ضعف عمومی یک ماهه و افت فشار و از کار افتادن کلّیه و عدم امکان دیالیزبه علّت قند و فشار که اصلاً به سرطان تازه تشخیص داده­شده، اجازۀ خودنمایی  و تحمیل درد نداد، این است که مامان بزرگ به قول ورزشی ها در اوج خداحافظی کرد. از این جهت که آرام و کم درد و سریع رفت، همه خوشحال می توانیم باشیم.

امّا روی دیگر سکّه ماییم که تا یک ماه پیش اصلاً این جای ماجرا را نخوانده بودیم.

انگار بعد از یک ماه آمده ای و یک دفعه می بینی نیست. تازه می فهمی تا یک ماه پیش چه جواهر نازنینی داشته ای و هنوز هم داری و دیگر در کنارت نیست.

 

برای من که کودکی ها را در خانۀ بابابزرگ و مامان بزرگ گذراندم، نبودنشان در آن خانه عجیب است. انگار عصر جدیدی آغاز شده باشد. یک نسل از این خانواده دیگر پیش ما نیستند.

ده سال پیش که بابابزرگم هم با سرعتی مشابه رفت، این قدر تکان نخوردم.

همسرم بر این باور است که تأثیر سنّ است. شاید بیراه نباشد، ده سال پیش بچّه بودم و انگیزه های و دغدغه های آن سن، آن قدر بود که بشود مرگ بابابزرگ را آرام آرام فراموش کرد.

خودم فکر می کنم آن زمان ایمان قوی تری داشتم. یعنی خلوص و صدق ایمانم بیشتر بود.

به هر روی از این زمان به بعد، در آن خانۀ قدیمی، رکنی به نام و نشان مامان بزرگ نیست.

 

کمتر از چهار ماه از آن روز دلگیر پاییزی که دایی را بدرقه کردیم و رفت شیراز، من با اردوی بچّه های مدرسه به شیراز می روم و اتّفاق چنان می افتد که باید همراه با همسر و فرزند دایی به تهران بیایم. امتحان های پسردایی چهارشنبه تمام شده و عمر مامان بزرگ هم در همان روز. عجیب است که دوازده ساعت رانندگی تا تهران حوصله ام را سر نبرد.

انگار آن روز و این روز بی ربط به هم نیستند. انگار ...

خداحافظ ای هم نشین همیشه!

 

*نوشتۀ بی سر و تهی است و ماند.


نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 10:57 توسط سیاوش خوشدل|

برای تظاهرات ما را محدود به جاهایی کرده اند که برای آزادی بیان در نظر گرفته شده. آزادی بیان در مکان محدود؟

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 11:15 توسط سیاوش خوشدل|

بچّه های کلاس به شعر «بانگ جرس» حمید سبزواری علاقه ای نشان نمی دادند. یکی دو نفری لب به اعتراض و انتقاد گشودند و بقیه هم شروع کردند به غرولند.  گفتم اوّلاً شاید چون شعر معاصر زیاد نخوانده اید و نمی خوانید، نمی توانید ارتباط برقرار کنید. ثانیاً وزن این شعر هم پرکاربرد نیست و آهنگش به گوشتان ناآشناست.

البته دلایل من در برابر ذوق و وجدی که باید از خواندن شعر و متن حاصل می شد و حاصل نمی شد، وزنی نیاورد و بچّه ها با میلی سری به نشانۀ نارضایتی تکان دادند.

جلوتر که رفتیم، رسیدیم به این مصرع:

باید به مژگان رُفت گرد از طور سینین  

 

دست به کار شدیم و بیت را معنی کردیم؛ طبیعتاً «با مژه ها گردروبی کردن» مضمون عجیب و غریبی به نظرشان می رسید.

گفتم حافظ هم این مضمون را سروده:

از برای شرف به نوک مژه                 خاک راه تو رفتنم هوس است

 

یکی شان با لبخندی پیروزمندانه و انگشتی که به نشانۀ تنبّه تکان می داد (شبیه به استاد گرامی دکتر محمّدرضا ترکی عزیز)، گفت:

ببینید ... چقدر فرق دارن ... قبول کنین دیگه ...

منظورش این بود که ما که می دانیم خودت هم با ما هم نظری. خستگی م دررفت. خنده ای کردم و درس را ادامه دادیم. 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 21:35 توسط سیاوش خوشدل|

یک رفتارهایی هستند که اعتماد و هم بستگی عمومی را تخریب می کنند. تا جایی که آدم خودش هم احساس می کند نباید به او اعتماد شود.

مثلاً پریروز از این آقای کارت طرح ترافیک فروش، یک کارت خواستم، کارت را گذاشت داخل ماشین روی صندلی؛ گفتم اگر گاز بگیرم و بروم چه؟ لبخندی زد و گفت «طرفم رو میشناسم».

یا وقتی کسی در راه خلوتی مانده که تاکسی از آن جا به ندرت رد می شود، من بر سر یک دوراهی قرار می گیرم؛ این که بنا به وظیفه او را تا یک جایی برسانم یا این که این کار را نکنم تا اعتماد کاذب به ماشین شخصی در او ایجاد نشود. و هنوز به هنجار ثابتی در این گونه مواقع نرسیده ام؛ گاهی گزینۀ یک و گاهی گزینۀ دو را برمی گزینم.

 

این ماجرای اعتماد عمومی از چند روز پیش در ذهنم پررنگ شد. یاد یک خاطره ای افتادم.

نزدیکی های خانه، پیرمردی با ریش انبوه و موهای بلند در هیئتی درویش نما دست تکان داد و دادی زد که سوارم کن. به سرعت عبورکردم. دویست متر آن طرف تر ماندم. خواستم برسد و مرگ مادرش را که دو سال پیش مدّعی اش بود تسلیت بگویم و مبلغ ناچیزی را که از من چاپیده بود به یادش بیاورم.

صد متری که جلو آمد، دیدم نمی توانم. واقعاً از ریش سفیدش خجالت کشیدم. حق این بود که به رویش می آوردم. حق شاید اصلاً این بود که مثل آن شب خاطره انگیز که یکی از همین تخریب کنندگان اعتماد عمومی را به کلانتری و دادگاه کشاندیم، تا آخرش می رفتم.

امّا نشد و نتوانستم و رفتم.

امّا ماجرای آن شب؛

آن زمان که دانشگاه تهران بودم و نیز آن زمان که پژوهشگاه علوم انسانی، چه بسیار در راه ماندگانی که عازم کرج بودند و اندکی کمک می خواستند تا بتوانند از انقلاب یا ونک  به کرج بروند. من هر وقت با این طبقه از هموطنانمان برخورد می کردم، بستۀ پیشنهادی ثابتی داشتم: «هم مسیریم، بیا با هم بریم!»  ولی دریغ از یک بار پاسخ مثبت به این پیشنهاد.

یک بار که در میدان انقلاب پسر جوانی چنین درخواستی کرد و نمی دانم چگونه اعتمادم را جلب کرد، فکر کنم دویست تومن کمکش کردم.

به هفته نکشید که باز دیدمش و باز همان درخواست مطرح شد؛ مخلص کلام این که به اتّهام اخاذی و سوء استفاده از حسّ انسان دوستی مردم به کلانتری کشاندیمش. (من و دوست خدابیامرزم)

جالب این بود که باید در کلانتری به سرباز و سروان و ... جواب پس می دادیم که چرا بیهوده برای ما کار می تراشید؛ دویست تومن و هزار تومن که قابل این حرف ها نیست. پولت را پس بگیر و برو.

آن شب تا یازده در کلانتری فلسطین بودیم و اظهارات خود را مبنی بر این که این فرد از اعتماد مردم سوء استفاده می کند مکتوب کردیم و تمام! این بود نخستین تجربۀ حضور این جانب در کلانتری.

چند ماه بعد دوباره دیدمش. داد زد «آقا سیاوش! آقا دمت گرم! ما رو یه مدّت انداختن اون تو و دیگه از اون کار دست ورداشتیم». به ظاهرش می خورد که راست بگوید...

چه می دانم.

اعتماد عمومی چیز خوب و لازمی است.

 

 


پ.ن: با خرید طرح ترافیک چندان موافق نیستم؛ تا حالا دو بار بیشتر این کار را نکرده ام که این آخری از سر بی چتری بود. چون که دانش آموز جماعت بی چتری معلّم جماعت سرش نمی شود؛ آدم در آن هیئت ببیند، نخندد مریض است. 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 10:22 توسط سیاوش خوشدل|

نمی دانم محرّم یا رمضان چند سال پیش بود که روی آیه های نقش بسته بر دیوار مسجد دانشگاه بنرهایی انداخته بودند و آیات را پوشانده. رفتم و به دوستان مسجد تذکّر دادم که کاش بنر را دو متر آن طرف طرف بزنید. یادم نیست چه کردند. 

امسال هم یک تکّه ای از بنری بر روی چند متری از آیات افتاده بود. 

احساس می کنم این آیات روی دیوار مسجد دیگر بیشتر از آن که به چشم آیات نگریسته شوند، به چشم «دیوار» نگریسته می شوند.

***

میراث مقاومت و ایثار امام و خاندان و یاران احتمالاً باید چیزی باشد در مایه های «عشق به خدا تا سرحدّ جان فشانی». 


احساس می کنم به مرور زمان وجه غالب مراسم به جای تمرکز بر این میراث، شده است تمرکز بر «عشق به امام و خاندان». 

و باز عجیب نیست که به مرور زمان، این عشق نیز جای خود را به عادت به مراسم بدهد و ارزش مراسم به جنبه های ظاهری آن تنزّل یابد. 

از مسیر هیئت و حسینیه رفتن و از حسین و یارانش آموختن و گامی در راه خدا برداشتن، فرآیند مطلوبی است. 

به هیئت رفتن و در هیئت ماندن، بی آن که دو مرحلۀ بعدی انجام شود، عادتی است که به مرور زمان از معنا تهی می شود.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 0:43 توسط سیاوش خوشدل|

آن زمان که من سوم دبیرستان بودم، درس حسابان، شامل مباحث دیفرانسیل و اندکی انتگرال بود. به اعتبار همین دو بخش بود که نام کتاب شده بود حسابان(= دو حساب). 


امروز در مدرسه داشتم کمک دبیر حسابانمان که دستش درد می کرد، سؤالات حسابان را می نوشتم. پرسیدم انتگرالش هنوز هم هست. گفت حذف شده. خلاصه الان کتاب حسابان، اسمش حسابان مانده و حسابی بیش در آن نیست. 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 15:59 توسط سیاوش خوشدل|



این احساس امروز صبح من، اصالتاً برمی گردد به 9 روز پیش. چرا که امروز صبح همان آهنگ 9 روز پیش را یافتم و دقیقاً همان لحظات را به یاد آوردم.

نمی دانم این بدی موسیقی بدون کلام است یا خوبی اش که انگار حسّ آن لحظه ات در آن حک می شود و بعد که دوباره می شنوی آن حس بر وجودت نقش می بندد.

 

***

سی و چند سال پیش پدربزرگ ما تن از «ازنا» کند و به امید پیشرفت فرزندان به تهران آمد. یک ویلای دو طبقه ساخت در جایی که می گویند آن روزها بیابانی بیش نبوده و امروز یکی از محلّه های اعیان نشین شده. این خانه گذشته از آن که به خاطر هفت فرزند پدربزرگ و مادربزرگ و نوه ها همیشه شلوغ و پر سروصدا بود، به خاطر مناعت طبع صاحبش بیشتر مواقع مهمانانی هم داشت؛ خاصّه آنها که از ولایت می آمدند و گاه یک ماه در این خانه می ماندند. پدربزرگ ما در پذیرایی از مهمانان کم نمی گذاشت. قوت غالب مردان مسنّ لر فراهم بود. مهربانی مادربزرگ هم زبانزد بود.

خلاصه که رونق و بروبیا و صفای این خانۀ شهری، همان بود که آدم از روستایی ها توقّع دارد.

در سال های آغاز دهۀ هفتاد خانه را اجاره دادند به یک مدرسۀ غیرانتفاعی و چند کوچه آن طرف تر در ساختمانی بلندمرتبه ساکن شدند.

همین سال ها بود که خانوادۀ خالۀ بزرگ ترم هم از ازنا به تهران آمدند و چند کوچه آن طرف تر خانه دار شدند. این خالۀ ما چهار بچّه دارد که چهارمی تک پسری است که یکی دو سال از از من کوچک تر است. من و شهریار از کودکی با هم بودیم.

این دو خانه در آن محلّه، هیچ هفته ای خالی از رفت و آمد نبود. دست کم اعضای دو خانه به هم سر می زدند.

چند سالی هر دوی این خانه ها به کرج منتقل شدند. در سال هایی که نوه ها بزرگ و دانشجو و متأهّل می شدند.

در همین سال های کرج نشینی بود که پدربزرگ فوت کرد.

پس از آن دوران بار دیگر هر دو خانواده به همان خانه های قدیمی برگشتند. دایی و زن دایی و پسردایی با مادربزرگ و خالۀ مجرّد ساکن ویلا شدند. خانۀ خالۀ بزرگ هم با سر و صدای نوه های خاله، مثل قبل شلوغ بود.

 

***

سال 92 سال کنکور نوه های دهۀ هفتاد بود. دخترخاله ها تهران قبول شدند و پسردایی شیراز قبول شد.

پسردایی و زن دایی رفتند شیراز و دایی هم که فعلاً آنجاست.

دو تا از دخترهای خالۀ بزرگ هم در ماه گذشته راهی اروپا شدند.

این دو خانه به یکباره از سر و صدا و رفت و آمد خالی شده.

9 روز پیش بود که رفتم کمک دایی تا بارهای ارسالی به شیراز را در ماشین بگذاریم.

مادربزرگ پایین نیامد؛ از بالای پلّه ها نگاه می کرد و من چه خوب کردم که چهرۀ نازنین و چشم های عزیزش را نگاه نکردم*. کار زیاد بود.

 

کارها که تمام شد و راه افتادم، تراک شمارۀ 285 فلش بنفش در حال پخش بود. یک بی کلامی که شاید غم انگیز هم نیست. ولی مطمئنم فکرانگیز هست. آدم را غرق فکر می کند. تمام که شد آمدم دوباره بگذارم، دیدم روی رندوم بود و من شمارۀ آهنگ را نمی دانم.

تا امروز که رندوم دوباره آوردش و من را به همان حال و هوا برد.

به خانه هایی که الان خیلی با سه ماه پیششان فرق کرده اند. به این افزدوه می شود فکر تنهایی مادرم در خانه.

بله؛ شاید بشود «دود عود» مشکاتیان را گذاشت و امید را هم در خود دمید.

امّا دود عود هم برای من مرده ریگ آن یار سفرکرده ای است که ماه ها منتظرش بودم و نیامد. چرا؛ آمد. ولی تا نبرده بودندش «یاحسین» می گفت و چون آمد، دیگر یار من نبود.

خودم را سفت چسبیده ام که نکند روزی با خودم زمزمه کنم:

تو هم با من نبودی، مثل من با من ...


 

در سکانس پایانی «خواهران غریب» هم بچّه ها و پدر و مادرشان برنگشتند تا چشمان بی بی را نگاه کنند و برای من بعد از مرگ بی بی  این سؤال هست که چگونه کیومرث پوراحمد و مهدی باقربیگی می توانند آن سکانس را دوباره نگاه کنند.


بعدالتّحریر: آهنگ بدون کلام شناسایی شد. بدون کلام «پیچک» بود که ابی خوانده:

حالا راه تو دوره               دل من چه صبوره ...

خاطره مثل یه پیچک        می پیچه رو تن خسته م

 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 10:26 توسط سیاوش خوشدل|

خوب که دقیق شویم، هر فعل لازمی حقیقتاً متعدّی است. 


چه بسا «آمد»ی متعدّی تر از «آورد»ی است یا «رفت»ی از «برد»ی. 



نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 17:1 توسط سیاوش خوشدل|


آخرين مطالب
» درجۀ هولناکی از شرک
» پارک
» خداحافظ ای هم نشین همیشه!
» مستند شبکۀ یک دربارۀ آمریکا:
» گردروبی
» پریشان گویی در باب بی اعتمادی عمومی
» هیئت، حسین ، خدا
»
» دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور
» از زبان به واقعیت

Design By : Pichak