اسب سیاه

همکلاس گرامی خانم رامک رامیار در وبلاگشان من را دعوت کردند که کتاب¬های تأثیرگذار بر خود را بنویسم. همکلاس و همکار و همسر عزیز نیز پس از ایشان. علیرضا فتّاح هم در فیس بوک این دعوت به خیر را انجام داده. ضمن سپاس از این سه بزرگوار، عرض می کنم که من نتوانستم برخی کتاب ها را ننویسم. در نتیجه موارد از ده تا بیشتر شد. در مواردی بیش از نفس محتوای کتاب، به حواشی آن پرداخته ام. می کوشم ترتیب تاریخی را حفظ کنم. 1)«پینوکیو»؛ ترجمه ای کامل و پیراسته از پینوکیو را مامانم برایم خرید. کتاب سر و شکلی کاملاً رسمی داشت. فقط جلدش تصویر و رنگ داشت. نخستین کتاب بالای صدصفحه¬ای بود که خواندم. تابستان میان اول و دوم دبستان بود. از همان انتشارات و با همان سبک و سیاق چاپ، «تام سایر» هم در خانه بود، امّا فکر کنم بیش از چند ده صفحه از آن را نخواندم هیچ وقت. 2) بگرد پیدایم کن: کتابی بود که هر دو صفحه اش شامل یک نقّاشی بزرگ بود از یک جمع شلوغ در یکی از کشورهای آسیا و اقیانوسیه. در کنار یکی از دو صفحه، تصویر یک بچّۀ اهل آن کشور بود و متنی از زبان این بچّه در معرّفی خودش، کشورش و آن مراسمی که در نقّاشی دیده می شد. خواننده باید می گشت در میان جمع همین بچّه را پیدا کند. بسیاری از کشورهای قارّۀ کهن را با این کتاب شناختم و تصوّر و تصویر ذهنی من از این کشورها مبتنی بر همین تصاویر و توصیفات شکل گرفت. 3) از منظومۀ شمسی تا مأموریت فراموش شده. «منظومۀ شمسی» از آیزاک آسیموف، به گمانم مال خالۀ دومم بود. یا کتاب مال او بود و به من داده شد، یا اصلاً کتاب را برایم خرید. القصّه هشت ساله بودم که خواندن این کتاب، نگاهم به آسمان و زمین را شکل داد. تصویری که در آن اندازۀ خورشید و سیّارات در مقیاس توپ فوتبال و میوه ها و حبوبات نشان داده شده بود از ذهنم پاک نمی شود. خواندن این کتاب علاقه به خواندن این دست کتاب ها را در من ایجاد کرد. نسبت به شخص آقای نویسنده هم احساس بسیار خوبی داشتم. کتاب های «شهاب ها و ستارگان دنباله دار» و «قارۀ قطب جنوب» را هم نگاهی انداختم. امّا منظومۀ شمسی چیز دیگری بود. پشت «قارّۀ قطب جنوب»، عکس آسیموف بود و در پرانتز هم کنار اسمش نوشته بود «اسحاق عاصم اف». دانستن این نکته نیز بسیار هیجان انگیز بود. بعدتر مجموعه ای از کتاب های آسیموف را خریدم که هر کدام دربارۀ یکی از سیّارات بود. زبان کتاب ها علمی تر بود و یک مقداری گیجم می کرد. و بالاخره پنجم دبستان، دخترعمّۀ عزیزم سه کتاب به من هدیه داد؛ یکی ش «مأموریت فراموش شده» بود از همین جناب آسیموف. یک رمان تخیّلی فضایی بود. یک فضای وهمی ندیده و نشناخته را تصوّرکردن، البته با پیش زمینه ای که از کتاب های قبلی نجومی داشتم، کار جذّابی بود. این آخرین کتابی بود که از آسیموف خواندم. 4) سروش کودکان و داستان «رستم» از دوم دبستان با سروش کودکان آشنا شدم. روزی بود میان خیابان بیست و پنجم و بیست و هفتم گیشا با بابام منتظر اتوبوس بودیم. کنار ایستگاه یک دکّه هم بود. رفتیم تا آنجا. من محو تماشای روزنامه ها و مجلّه ها شدم. احتمالاً بابام هم سیگارش را خرید و دیدم یکی از آن مجلّه ها را داد دستم. جذّاب ترین بخشش داستان دنباله دار هفتگی بود. آخرین داستان، داستان پسر ریز و نحیفی بود به نام رستم که قرار بود آرزوی پدرش برای تبدیل شدن به یک پهلوان را محقّق کند. روز نبرد با پسر چهارم یک خانوادۀ قلدر و بداخلاق و بدقیافه فرارسیده بود. نویسنده در کمال تعجّب اصرار داشت به ما اثبات کند که نتیجۀ این نبرد اصلاً مهم نیست. پایان داستان باز بود. آن موقع نفهمیدم چرا. حالا می فهمم. 5/4) خرسی که می خواست خرس بماند: یک داستان مصوّر سوررئال بود که ده ها بار در دورۀ دبستان خواندمش. خرسی بود که فراز غارش کارخانه ای بنا شده بود و بعد از که از خواب بیدار شد، آدم ها به عنوان کارگر استخدامش کردند و هر چه می گفت من خرسم کسی باور نمی کرد. اینجا نوشتمش، چون باید همۀ عددها را عوض می کردم. (چون بعداً یادم آمد، شماره گذاری اش این طور شد.) 5) حسن و خانوم حنا: نسخۀ ایرانی جک و لوبیای سحرآمیز بود. این را هم مامانم خریده بود. دلتنگی و تنهایی حسن قصّه، به خصوص با لحنی که در نوارکاست بیان می شد، خیلی روی من اثر می گذاشت. حتّی گمان کنم چند باری هم برای حسن گریه کردم. 6) قصّه های تازه از کتاب های کهن: این نوشتۀ «مهدی آذریزدی» نازنین را در کتابخانۀ پسرعمّه و دخترعمۀ عزیز یافتم و با حرص و ولع می خواندم. داستان ها و زبانشان چنان مجذوبم کرده بود که دوباره از اوّل می خواندمشان. بیش از همه شاید داستان «بچّۀ آدم» برایم کشش داشت. بعد دخترعمّه، مجموعۀ قصّه های خوب برای بچّه های خوب را هم رو کرد و کار من در روزگاری که بنا به دلایلی، گاه تا چند روز، مهمان خانه شان بودم، خواندن اینها بود. 7) شب سراب و بامداد خمار: «شب سراب» مال زن عموم بود و منِ دبیرستانی بی اجازه شروع کردم به خواندنش. حتّی زن عمو تذکّر هم داد که این کتاب به درد تو نمی خورد، ولی من به این تذکّر گوش ندادم و خواندم. «شب سراب» از زبان شخصیت مرد «بامداد خمار» نوشته شده بود. بعدتر «بامداد خمار» را هم از کتابخانۀ زن دایی برداشتم و شروع کردم به خواندن. شاید نخستین شناخت من از روابط و معضلات زناشویی ناشی از اختلاف طبقاتی و طرز تلقّی های متفاوت طرفین از زندگی، با خواندن این دو کتاب شکل گرفت. 8) کتاب های درسی _جبر و احتمال: آشنا شدن با اثبات و استقراء و مثال نقض و برهان خلف را مدیون این کتابم. در روزگاری که بچّۀ درس نخوانی بودم، این درس مرا جذب می کرد. به همراه شاگرد اوّلمان بهنام بیگی، داوطلب حلّ تمرین ها بودیم. آن روزی که در حلّ یک مسئله بی آن که ضرورتی داشته باشد از لگاریتم استفاده کردم تا تعریفم دقیق تر و روشن تر باشد و معلّممان باور نکرد که کار خودم بوده و من برای اثبات اصالت راه حلّم رفتم پای تخته و مراحل را یکی یکی انجام دادم، حس می کردم قدرتی یافته ام که قبلاً هیچ گاه نتوانسته ام ابرازش کنم؛ قدرت اثبات حقّانیت. بعدتر اثبات های کتاب دیفرانسیل را هم کمی دوست داشتم. امّا چون از یک الگوریتم ثابت پیروی می کرد و شکل و شمایل ثابتی داشت، به اندازۀ جبر و احتمال جذبم نکرد. _ آرایه های ادبی: وقتی تشخیص دادم علاقه و نیاز من، سر و کلّه زدن با کلمات است و اندیشیدن به دلالت های آنها، آمدم برای کنکور انسانی بخوانم. کتاب آرایه های ادبی که بعدها مؤلّفش نیز استادم شد و بیشترین واحدهای دانشگاهی ام را با ایشان گذراندم(رسم و اسفندیار، رستم و سهراب، بوستان، غزلیات سعدی و عروض و قافیه) به من این توانایی را داد که بدون ترس و گیج شدن با متن مواجه شوم. شاید آنجا که «استعاره» را از آن جهت که برای درکش تلاش ذهنی بیشتری می کنیم، لذّت بخش تر از تشبیه معرّفی کرده بود، نطقۀ عطفی بود در نگاه من به متن و شعر. از اینجا به بعد نفهمیدن، یک ضعف نبود. فرصتی بود برای کشف و فهمیدن و لذّت بردن. لذّت یافتن زیبایی های متن را با این کتاب شناختم. _ کتاب منطق سوم دبیرستان: برای من نوجوان خام که دوستدار اثبات و استدلال همه چیز بودم(که روشن است چه مغالطه ها در راه این اثبات های کودکانه شکل می گیرد)، بازی با جملات این کتاب لذّت بسیاری داشت. _ عربی به زبان ساده: کتاب در اصل برای دخترخاله ام بود و بازماندۀ سالی که هر دوی ما از خانۀ بابابزرگ و مامان بزرگ در کرج به کتابخانه می رفتیم. سال بعدش من باید برای کنکور انسانی، درس هولناک عربی را هم می خواندم. عنوان کتاب آرامش بخش بود. قرار بود همۀ ندانسته ها را یاد بدهد. آن هم به کسی که نمرۀ مستمر نیمسال دوم سال سومش «3» و نهایی اش «5/11» بوده و در کلّ سال پیش دانشگاهی هم درس عربی نداشته و نخوانده. الحق کتاب با اسمش جور بود و کار را آسان کرد. هر چه قواعد عربی بلدم، مدیون این کتابم. 9) یادداشت چهارصفحه ای آقای کاووسی دوستی من با دوست ترین دوستم «سیاوش کاووسی» داستانی دارد. من و سیاوش در دورۀ دبیرستان، هم¬مدرسه¬ای بودیم ولی همکلاسی نه. ارتباطی هم نداشتیم. شاید به چهره هم را می شناختیم. اواخر سال سوم در یکی دو برخورد با واسطۀ دوستان مشترک مثلاً در یک گفتگوی سرپایی سر صف با هم چند جمله ای هم ردّ و بدل کردیم. ساکت بود و گوش شکسته اش، من را که همیشه دوست داشتم کلاس و فضای کشتی واقعی را تجربه کنم و نکردم، جذب می کرد. این گذشت تا روزهای امتحان نهایی. من حذفیات امتحان هندسه را نداشتم و شماره ای هم از بچه ها نداشتم که بپرسم. اتّفاقی سیاوش را در خیابان دیدم و معلوم شد همسایه ایم. گویا جزوه مانند حاوی حذفیات را به من داد و قرار شد برایش پس بیاورم. روزی که آوردم، نبود. فکر کنم از زیر در، انداختم در حیاطشان. یک یادداشت طنزگونه هم برایش نوشته بودم و تشکّر کرده بودم که گویا بابای سیاوش خوانده بود و چیزی هم گفته بود. سال بعد مدرسۀ ما عوض شد و باز همکلاسی نشدیم. امّا در گروه دوستانی که از مدرسه تا نزدیک های خانۀ ما پیاده می آمدند، با هم همراه بودیم. رفتار و گفتار سیاوش روی من تأثیر زیادی داشت. ارتباطمان بیشتر شد. تا جایی که یکی دو بار نوشته های خام آن روزهایم را که مثلاً شعرگونه بود و ناظر به مسائل اجتماعی، دادم بخواند و نظر بدهد. او هم نامردی نکرده بود و یکی شان را داد به پدرش بخواند؛ جناب استاد غلامرضا کاووسی، نمایشنامۀ نویش باسابقۀ رادیو و یک تئاتری قدیمی. آقای کاووسی نوشتۀ من را خوانده بود و با مدادی که احتمالاً نمایشنامه هایش را هم با همان می نوشت، چهارصفحه در نقد آن نوشت. از این که تا این حد جدّی گرفته شده بودم، در خود نمی گنجیدم. توصیۀ اکید آقای کاووسی این بود که به موازات نوشتن و برای بهتر نوشتن، لازم است آدم خوب و بسیار بخواند و بخواند و بخواند. این که کسی بی آن که تو را دیده باشد، تشخیص بدهد چه قدر کم مطالعه ای، پیداست که چه قدر آدم را تکان می دهد. آن یادداشت چهارصفحه ای، مایۀ ترغیب من به خواندن شد. حافظ و سعدی خواندم. پلّه پلّه تا ملاقات خدا را خواندم(که خود می تواند از کتاب های اثرگذارم باشد). مثنوی خواندم. کارم در کتابخانه ای که قرار بود در آن تست فیزیک و ریاضی بزنم، شده بود کتاب های ادبی خواندن. این خواندن ها را مدیون آقای کاووسی ام و هیچ وقت نتوانستم این حقّ بزرگ ایشان بر گردنم را به خودشان ابراز و به طور شایسته قدردانی کنم. آن چهارصفحه از اثرگذارترین کتاب های زندگی من بود. (از جمله چیزهایی که در این دوران بسیار خواندم، قرآن با ترجمۀ استاد عبدالمحمّد آیتی بود. شاگرد پیشینم، محیا مقیمی( به اعتبار سه روز تدریس) نخستین شاگرد من که ادبیات و علوم انسانی خوانده، بر این باور است که قرآن را نیز در شمار کتاب های اثرگذار بنویسیم. من امّا ترجیح می دهم گفتن از تأثیر قرآن محدود به این بازی گونۀ مجازی نباشد. شایسته می دانم که رابطه ام با قرآن و میزان تأثیرش در زندگی ام را در مطلب یا مطالبی جداگانه و بل که به شکلی مستمر بنویسم.) 10) کتاب دیگری که در سال کنکور خیلی برای من ارزش و اهمّیت داشت، یک فرهنگ تک جلدی خلاصه شده از فرهنگ معین بود. پیشتر گفتم که کتاب آرایه ها، ترس من را از مواجهه با متون ریخت. حالا فقط ممکن بود معنی واژه ها را بلد نباشم. با آن که می شد به کتاب های کمک درسی مراجعه کنم و معنی لغات را از روی آنها ببینم، ولی با استفاده از فرهنگ لغت، حس می کردم دارم کار عمیق تر و دقیق تر و احتمالاً باکلاس تری می کنم. 11) پدر، مادر، ما متّهمیم: شنیدن انتقادهای صریح علی شریعتی از نگاه های سنّتی ، با آن زبان پرشور، برای من که تازه داشتم هویت اسلامی برای خودم تعریف می کردم، امّا در عین حال با نگاه های سنّتی رایج هم میانه ای نداشتم، بسیار آرامش بخش بود. 12) طنز فاخر سعدی: خواندن کتاب های ادبی را نیم ساعتی پس از پایان کنکور شروع کردم. ساعتی پیش از پایان وقت آزمون از جلسه زدم بیرون و راهی کتابخانه شدم و خوب به خاطر دارم که شروع کردم به خواندن بوستان. بوستان و گلستان را بسیار دوست می داشتم. رفتن به کتابفروشی بهمن در چهارراه طالقانی کرج، از لذّت های آن روزها بود. یک باری کتاب «طنز فاخر سعدی» را از آقای ایرج پزشک زاد یافتم و شروع کردم به خواندن. بسیار کتاب جذّابی بود و هیچ از خواندنش خسته نمی شدم. به گمانم نخستین کتابی است که در تحلیل و نقد متون ادبی خوانده ام. «سعدی» ضیاء موحّد نیز که برای امتحان گلستان استاد محمّد دهقانی، خواندم، از همین جنس بود و البته به فراخور نام کتاب جامع تر بود. 13) آزادی در قرآن: این کتاب آقای محمّدعلی ایازی را در نمایشگاه کتاب سال 84 خریدم و خواندم. پاسخگوی بخشی از سؤالات و شبهات مذهبی ام بود. 14) شرح ها: پیشتر گفتم که ترسم از متون ریخته بود. امّا هنوز در درک سادۀ برخی ابیات مشکل داشتم. سال ها عدم مطالعه، باعث می شد کمی تا قسمتی در معنی و درک ابیات مشکل داشته باشم. سه کتاب ارزشمند کمکم کردند تا بخشی از این ضعف را چاره کنم. نخستینش «شرح غزلهای حافظ» حسینعلی هروی است که آن را از نمایشگاه کتاب سال 84 خریدم. گفتنی است که در این سال بابام که برای کاری در ولایت بود، سپرد که حقّ بیمۀ نقدی را باید از یک پستچی تحویل می گرفت و تحویل نگرفته بود، بروم از ادارۀ پست بگیرم. گرفتن حقّ بیمه همان و رفتن به نمایشگاه کتاب، همین! توضیحات استاد منصور رستگار فسایی برای ابیات رستم و اسفندیار و رستم و سهراب نیز آن دو دیگرند. التزام این شرح ها و معنی ها به ساختارهای نحوی جملات ابیات، ویژگی بارزی بود که توانایی خواندن شعر را در من افزایش داد. 15) بازیافت بوستانی های سعدی: اواخر سال دوم دانشگاه بود که دوست عزیز و بزرگوارم جواد بشری(که آن موقع هنوز دکتر و استاد نشده بود)، خیلی بی بهانه، این کتاب ارزشمند را که در بازار یافت می نشود، برایم کپی و صحّافی کرد و به من هدیه داد. استاد جعفر مؤیّد شیرازی در این کتاب، سیصد و اندی بیت از بوستان تصحیح استاد یوسفی را با نقدهای عالمانه و دقیق خود، به صورت دیگری ضبط کرده است. کتاب یگانه ای است که به نظرم هر دانشجوی ادبیاتی را از خواندنش فواید بسیار حال می شود در زمینۀ خواندن متن و برگزیدن صورت درست تر متن. گمان نمی کنم کتاب دیگری داشته باشیم که در آن استاد عالمی فقط به بیان دلایل درست دانستن ضبط ها پرداخته باشد. یقیناً استاد مؤیّد در چنان جایگاهی بوده و هست که تصحیح تازه ای از بوستان روانۀ بازار کند. امّا درست دیده است که به جای افزودن یک خروجی جدید به سیاهۀ چاپ ها، استدلال های خود را در اختیار دانشجویان بگذارد. 16) دگماتیسم نقابدار: این که می دیدم افرادی هستند مدّعی تحجّرستیزی و متّهم کنندۀ دیگران به دگماتیسم، که خود بیش از هر کسی به این بلیّه دچار اند، ذهنم را درگیر کرده بود. از سال بالایی گرامی مان، خانم زینب ربیعی که همزمان در دو رشتۀ فارسی و فلسفه تحصیل می کرد، پرسیدم کتابی سراغ دارد که در این باره مطلبی داشته باشد. ایشان هم این کتاب جناب عبدالکریم سروش را معرّفی کرد. در اصل یک سخنرانی ضدّمارکسیستی از اوایل انقلاب است. البته نامی از دسته یا گروه خاصّی در آن به میان نمی آید. سروش پرهیز دارد که مصداق موردنقدش را بیان کند و در نتیجه مفاهیم موردبحث قابل تطبیق بر مصادیق دیگر هم هستند. کتاب کوچکی بود و از کتابخانۀ دانشکدۀ ادبیات تهران به امانت گرفتم. 17) منابع قرآنی فهارس القرآن دکتر محمود رامیار(پدربزرگ همین خانم رامیار همکلاس)؛ فهرست لغات قرآن با نشانی آیات، این امکان را می داد که واژه های قرآن را در مواضع مختلف مقایسه کنم. امکان بسیار جذّابی بود و زمینۀ تدبّر بیشتر در قرآن بود. در دورۀ کارشناسی بیشتر از این کتاب استفاده می کردم. چون فهرست لغاتش برای استفادۀ آسان فارسی زبانان فراهم شده بود. از دورۀ ارشد، با «المعجم المفهرس» فؤاد عبدالباقی، این کار را ادامه دادم. در این کتاب، همۀ واژه های هم ریشه در کنار هم بود و نگاه دقیق تر و جامع تری را سبب می شد. مفردات راغب اصفهانی را استاد حاجیان نژاد به من معرّفی کرد و بعدها از همکلاس گرامی خانم سحر مهرابی(آن زمان هنوز همکارش نشده بودم و همسرم نشده بود) کپی و صحّافی شده اش را هدیه گرفتم. بررسی دقیق معنای ریشه های قرآنی به وجدم می آورد و می آورد هنوز. «الجدول» در صرف و نحو قرآن را نیز استاد حاجیان نژاد معرّفی کرد. دورۀ شانزده جلدی اش را در تالار ابوریحان کتابخانۀ مرکزی تهران یافتم و از اواخر کارشناسی، آقای محمود صافی، شد معلّم عربی ام. یا داشتم قرآن می خواندم و سؤالم را از این کتاب می پرسیدم و جواب می گرفتم. یا داشتم متن دیگری میخواندم و سؤال برایم ایجاد می شد. جمله و ساخت را با جمله و ساخت یک آیه تطبیق می دادم و باز از این کتاب ارزشمند جواب می گرفتم. تا این که در نمایشگاه کتاب، دورۀ شش جلدی اش را از یک ناشر سوری خریدم. 19) تفکّر انتقادی در کلاس درس: گروه فکرپروری برای کودکان در پژوهشگاه علوم انسانی، این کتاب را برای ویرایش به دستم دادند. پر از مثال هایی است که مغالطات در استدلال را به شکلی عینی نشان می دهد. جملۀ «لزوماً این طور نیست» که مدّتی پسرعمّه ها و دخترعمّه ها برای من دست گرفته بودند، تا حدودی از آموزه های این کتاب برای من بود. نادیده گرفتن وجوه بسیار در یک نتیجه گیری، خطری است که تک تک استدلال های ما را می تواند تهدید کند. 20) زندگی عاقلانه: آقای مشاور گفت این کتاب، کتاب بالینی توست. چند بار بخوان. کتاب خوبی است به نظرم. این یکی را که گفتم یاد «قانون توانگری» هم افتادم که پیش دانشگاهی که بودم خوانده بودم و بسیار تأثیر گرفته. 21) خرسی که می خواست خرس بماند: یک داستان مصوّر سوررئال بود که ده ها بار در دورۀ دبستان خواندمش. خرسی بود که فراز غارش کارخانه ای بنا شده بود و بعد از که از خواب بیدار شد، آدم ها به عنوان کارگر استخدامش کردند و هر چه می گفت من خرسم کسی باور نمی کرد. اینجا نوشتمش، چون باید همۀ عددها را عوض می کردم. از کسانی که نام و نشانشان در متن آمده، اگر تا کنون دست به این نزده اند، دعوت می کنم در صورت تمایل کتاب های محبوب و مؤثّر بر خودشان را نام ببرند.

نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 0:19 توسط سیاوش خوشدل|

از اواخر دوران دبیرستان که خود را مسلمان یافتم، پایم به مسجد محلّمان باز شد. تا همین سه سال پیش که اهل کرج بودم، به اعتبار حضور مداوم در مسجد، خودم را «بچّه مسجدی» می دانستم. 
اگر نبود، حضور در این مسجد، شاید خیلی از سرمایه های ایمانی ام را نداشتم. شاید تقیّدم به احکام، در حدّ فعلی نبود. 
خاطرات تلخ و شیرین بسیار هم از این مسجد دارم. مجال گفتنش نیست. 
این هفته، سه شنبه یک سفر استانی میان هفته ای داشتم. عصر بود. برمی گشتم می رسیدم نماز را در تهران بخوانم. ولی دلم مسجدمان را خواست. 
آن رواق عزیز، که میعادگاه نماز عصر من و دوست همنامم بود، همان جا که بعد از نمازهای صبح رمضان، با باد خنکش جان می داد برای قرآن خواندن، خلوت بود و ساکت. حوض آب داشت و آبش هم زلال بود. 
نماز را که خواندم، آمدم چرخی در حیاط بزنم. یک قبر در گوشه ای از حیاط مسجد دیدم. بسیار تعجّب کردم. مسجد ما که قبر نداشت!
جلوتر رفتم و دیدم که این قبر واقف مسجدمان است. پارسال فوت کرده بود. اسمش را روی کاشی های رواق دیده بودم. اصلاً فکر نمی کردم زنده باشد. نودوچهار سال عمر کرده بود. 
فاتحه ای ثقیل تر از این نخوانده بودم. برای واقف جایی که هر روز صدها بار فاتحه در آن می خوانند و بسیار اعمال ثواب دیگر به جا می آورند، یک فاتحه خواندن ثقیل بود.
خدا بیامرزدت آقای «حاج هدایت الله شنتیایی» که در دین و دینداری من و بسیاری دیگر، سهمی داشتی.


پ.ن: به بهانۀ خواندن دوست همنام و برادر همراهم ... با شادی نماز جماعت هفتۀ پیشمان پس از سال ها ... با آرزوی دوام همۀ اینها.

نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 4:39 توسط سیاوش خوشدل|

تاکسی پیرزن را سوار نکرد و رفت.

_ کجا می ری مادر؟

یک دسته پول مچاله که چند دویست تومنی و پانصد تومنی در آن بود، نشان داد و گفت: 

_ تا بیمارستان میلاد دو تومن. 

کرایۀ تاکسی از ایستگاه تاکسی این محلّه که یک کیلومتری تا اینجا فاصله دارد، تا میدان صنعت که یکی دو کیلومتری تا بیمارستان فاصله دارد، به ازای یک نفر، تقریباً همین مقداری است که پیرزن به عنوان کرایۀ دربست پیشنهاد می داد. 

تاکسی حق داشت نماند. 

و بالاخره این که بیمارستان میلاد نزدیک خانۀ مامان بزرگ جان تازه درگذشتۀ ماست. 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 12:35 توسط سیاوش خوشدل|


سعادتی است که خطبۀ 18 نهج البلاغه را این روزها با بچّه های المپیادی می خوانم. مصداق و موضوع خطبه را اگر دوست داشتید، خودتان بررسی کنید. شاید خیلی وقت ها از روی عبارات سریع بگذرم. ولی وقتی درس می دهم، به جزئیات بیشتر دقّت می کنم.

چیزی که در این خطبه خیلی تکان دهنده یافتم این عبارت بود: 
أَمْ كَانُوا شُرَكَاءَ لَهُ فَلَهُمْ أَنْ يَقُولُوا وَعَلَيْهِ أَنْ يَرْضِى؟

مولا علی(ع) در شگفت است از مؤمنانی که خود را برای خدا شریک گرفته اند. اینان نه تنها شرک دارند و آنچه برای خدا شریک می گیرند، خودشان هستند، بل که در این شراکت با خدا نیز، سهم خدایشان از خودشان بسیار کمتر است.

سهم خودشان(لهم) این است که آنچه می خواهند بگویند و وظیفۀ خدا (علیه) نیز این است که خشنود باشد از گفتۀ ایشان. 
خدایی تزیینی و تشریفاتی که شاید تنها کارکردش، دادن اعتماد به نفس کاذب باشد به شریکان خودش که رأی نافذی دارند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 20:23 توسط سیاوش خوشدل|

امروز صبح، در اثر خطای انسانی، به جای زدن گزینۀ «تکرار»، «توقّف» را زدم و خواب ماندم. هفت صبح از خواب برخاستم و با شتاب راهی شدم. پیشاپیش مشخّص بود که حدود بیست دقیقه دیر می رسم، در بهترین شرایط. 

موسیقی هایی که متناسب با حدّاکثر سرعت مجاز باشد، در کار کردم و تقریباً یک ربع به هشت بود که کنار بیمارستان شریعتی بودم. می خواستم از کوچۀ پایین بیمارستان مسیر را ادامه دهم. امّا دقیقاً سر نبش و چسبیده به پارکومتر یک جای خالی دیدم. کارت برای شارژ پارکومتر نداشتم. ولی گشتن برای جای پارک و یا ماندن در صف پارکینگ لاله ریسک بالایی داشت. 

همان جا پارک کردم. آقای پشت سری آمد و با خنده ای دلنشین گفت من دارم می روم و تا یک ساعت دیگر هم شارژ کرده ام. بزن جای من. تشکّر کردم و گفتم من تا چهار نمی آیم و مطمئناً جریمه می شوم. همین جا باشم بهتر است.

وقتی داشتم می رفتم دفتر دبیر آن یکی مدرسه را از صندلی عقب برداشتم و پرت کردم زیر شیشۀ جلو، در تیررس نگاه افسری که می خواهد جریمه کند. 
پیامم این بود: من معلّمی هستم که دیرم شده و وقت نکردم کارت بخرم و پول پارک را حساب کنم، حالا خود دانی! 

تقریباً برایم یک احتمال فانتزی بود که آقای افسر این پیام را بگیرد و جریمه هم نکند. 
بعد از ظهر که آمدم دیدم این احتمال به وقوع پیوسته و بر خلاف ماشین های دور و برم، من جریمه نشده ام. پرس وجو از ماشین های راهنمایی رانندگی مستقر در کنار بیمارستان، برای یافتن مأموری که این کار را کرده، به نتیجه نرسید. 

این درست که آن چند ساعت را بعداً پرداخت می کنم. ولی الان یک حسّ دوگانه ای دارم. یعنی نمی دانم آیا کار من اصلاً اخلاقی بود یا نه؟ 
این که من آن مأمور قانون را بر سر یک دوراهی میان وظیفۀ قانونی و شاید اخلاق و مرام گذاشتم، برایم آزارنده است.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 21:30 توسط سیاوش خوشدل|

چهار ماه پیش که از دلتنگی های  سفرها و رفتن ها و نبودن ها نوشتم http://siavashekhoshdel.blogfa.com/post-235.aspx و دم به دم پیچک دادم و نمی دانستم چرا گریه کردم، شاید ته ته دلم، با خودم می گفتم تا چهار سال بعد که این جا باز هم رونق کهنه را بازیابد، مامان بزرگ هست یا نه و اگر هست چه حال و روزی دارد.

حالا پسردایی انتقالی گرفته و برگشته به تهران و اعضای خانه جمع اند و فقط مامان بزرگ  نیست.

یک روی سکّۀ این ضعف عمومی یک ماهه و افت فشار و از کار افتادن کلّیه و عدم امکان دیالیزبه علّت قند و فشار که اصلاً به سرطان تازه تشخیص داده­شده، اجازۀ خودنمایی  و تحمیل درد نداد، این است که مامان بزرگ به قول ورزشی ها در اوج خداحافظی کرد. از این جهت که آرام و کم درد و سریع رفت، همه خوشحال می توانیم باشیم.

امّا روی دیگر سکّه ماییم که تا یک ماه پیش اصلاً این جای ماجرا را نخوانده بودیم.

انگار بعد از یک ماه آمده ای و یک دفعه می بینی نیست. تازه می فهمی تا یک ماه پیش چه جواهر نازنینی داشته ای و هنوز هم داری و دیگر در کنارت نیست.

 

برای من که کودکی ها را در خانۀ بابابزرگ و مامان بزرگ گذراندم، نبودنشان در آن خانه عجیب است. انگار عصر جدیدی آغاز شده باشد. یک نسل از این خانواده دیگر پیش ما نیستند.

ده سال پیش که بابابزرگم هم با سرعتی مشابه رفت، این قدر تکان نخوردم.

همسرم بر این باور است که تأثیر سنّ است. شاید بیراه نباشد، ده سال پیش بچّه بودم و انگیزه های و دغدغه های آن سن، آن قدر بود که بشود مرگ بابابزرگ را آرام آرام فراموش کرد.

خودم فکر می کنم آن زمان ایمان قوی تری داشتم. یعنی خلوص و صدق ایمانم بیشتر بود.

به هر روی از این زمان به بعد، در آن خانۀ قدیمی، رکنی به نام و نشان مامان بزرگ نیست.

 

کمتر از چهار ماه از آن روز دلگیر پاییزی که دایی را بدرقه کردیم و رفت شیراز، من با اردوی بچّه های مدرسه به شیراز می روم و اتّفاق چنان می افتد که باید همراه با همسر و فرزند دایی به تهران بیایم. امتحان های پسردایی چهارشنبه تمام شده و عمر مامان بزرگ هم در همان روز. عجیب است که دوازده ساعت رانندگی تا تهران حوصله ام را سر نبرد.

انگار آن روز و این روز بی ربط به هم نیستند. انگار ...

خداحافظ ای هم نشین همیشه!

 

*نوشتۀ بی سر و تهی است و ماند.


نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 10:57 توسط سیاوش خوشدل|

برای تظاهرات ما را محدود به جاهایی کرده اند که برای آزادی بیان در نظر گرفته شده. آزادی بیان در مکان محدود؟

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 11:15 توسط سیاوش خوشدل|

بچّه های کلاس به شعر «بانگ جرس» حمید سبزواری علاقه ای نشان نمی دادند. یکی دو نفری لب به اعتراض و انتقاد گشودند و بقیه هم شروع کردند به غرولند.  گفتم اوّلاً شاید چون شعر معاصر زیاد نخوانده اید و نمی خوانید، نمی توانید ارتباط برقرار کنید. ثانیاً وزن این شعر هم پرکاربرد نیست و آهنگش به گوشتان ناآشناست.

البته دلایل من در برابر ذوق و وجدی که باید از خواندن شعر و متن حاصل می شد و حاصل نمی شد، وزنی نیاورد و بچّه ها با میلی سری به نشانۀ نارضایتی تکان دادند.

جلوتر که رفتیم، رسیدیم به این مصرع:

باید به مژگان رُفت گرد از طور سینین  

 

دست به کار شدیم و بیت را معنی کردیم؛ طبیعتاً «با مژه ها گردروبی کردن» مضمون عجیب و غریبی به نظرشان می رسید.

گفتم حافظ هم این مضمون را سروده:

از برای شرف به نوک مژه                 خاک راه تو رفتنم هوس است

 

یکی شان با لبخندی پیروزمندانه و انگشتی که به نشانۀ تنبّه تکان می داد (شبیه به استاد گرامی دکتر محمّدرضا ترکی عزیز)، گفت:

ببینید ... چقدر فرق دارن ... قبول کنین دیگه ...

منظورش این بود که ما که می دانیم خودت هم با ما هم نظری. خستگی م دررفت. خنده ای کردم و درس را ادامه دادیم. 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 21:35 توسط سیاوش خوشدل|

یک رفتارهایی هستند که اعتماد و هم بستگی عمومی را تخریب می کنند. تا جایی که آدم خودش هم احساس می کند نباید به او اعتماد شود.

مثلاً پریروز از این آقای کارت طرح ترافیک فروش، یک کارت خواستم، کارت را گذاشت داخل ماشین روی صندلی؛ گفتم اگر گاز بگیرم و بروم چه؟ لبخندی زد و گفت «طرفم رو میشناسم».

یا وقتی کسی در راه خلوتی مانده که تاکسی از آن جا به ندرت رد می شود، من بر سر یک دوراهی قرار می گیرم؛ این که بنا به وظیفه او را تا یک جایی برسانم یا این که این کار را نکنم تا اعتماد کاذب به ماشین شخصی در او ایجاد نشود. و هنوز به هنجار ثابتی در این گونه مواقع نرسیده ام؛ گاهی گزینۀ یک و گاهی گزینۀ دو را برمی گزینم.

 

این ماجرای اعتماد عمومی از چند روز پیش در ذهنم پررنگ شد. یاد یک خاطره ای افتادم.

نزدیکی های خانه، پیرمردی با ریش انبوه و موهای بلند در هیئتی درویش نما دست تکان داد و دادی زد که سوارم کن. به سرعت عبورکردم. دویست متر آن طرف تر ماندم. خواستم برسد و مرگ مادرش را که دو سال پیش مدّعی اش بود تسلیت بگویم و مبلغ ناچیزی را که از من چاپیده بود به یادش بیاورم.

صد متری که جلو آمد، دیدم نمی توانم. واقعاً از ریش سفیدش خجالت کشیدم. حق این بود که به رویش می آوردم. حق شاید اصلاً این بود که مثل آن شب خاطره انگیز که یکی از همین تخریب کنندگان اعتماد عمومی را به کلانتری و دادگاه کشاندیم، تا آخرش می رفتم.

امّا نشد و نتوانستم و رفتم.

امّا ماجرای آن شب؛

آن زمان که دانشگاه تهران بودم و نیز آن زمان که پژوهشگاه علوم انسانی، چه بسیار در راه ماندگانی که عازم کرج بودند و اندکی کمک می خواستند تا بتوانند از انقلاب یا ونک  به کرج بروند. من هر وقت با این طبقه از هموطنانمان برخورد می کردم، بستۀ پیشنهادی ثابتی داشتم: «هم مسیریم، بیا با هم بریم!»  ولی دریغ از یک بار پاسخ مثبت به این پیشنهاد.

یک بار که در میدان انقلاب پسر جوانی چنین درخواستی کرد و نمی دانم چگونه اعتمادم را جلب کرد، فکر کنم دویست تومن کمکش کردم.

به هفته نکشید که باز دیدمش و باز همان درخواست مطرح شد؛ مخلص کلام این که به اتّهام اخاذی و سوء استفاده از حسّ انسان دوستی مردم به کلانتری کشاندیمش. (من و دوست خدابیامرزم)

جالب این بود که باید در کلانتری به سرباز و سروان و ... جواب پس می دادیم که چرا بیهوده برای ما کار می تراشید؛ دویست تومن و هزار تومن که قابل این حرف ها نیست. پولت را پس بگیر و برو.

آن شب تا یازده در کلانتری فلسطین بودیم و اظهارات خود را مبنی بر این که این فرد از اعتماد مردم سوء استفاده می کند مکتوب کردیم و تمام! این بود نخستین تجربۀ حضور این جانب در کلانتری.

چند ماه بعد دوباره دیدمش. داد زد «آقا سیاوش! آقا دمت گرم! ما رو یه مدّت انداختن اون تو و دیگه از اون کار دست ورداشتیم». به ظاهرش می خورد که راست بگوید...

چه می دانم.

اعتماد عمومی چیز خوب و لازمی است.

 

 


پ.ن: با خرید طرح ترافیک چندان موافق نیستم؛ تا حالا دو بار بیشتر این کار را نکرده ام که این آخری از سر بی چتری بود. چون که دانش آموز جماعت بی چتری معلّم جماعت سرش نمی شود؛ آدم در آن هیئت ببیند، نخندد مریض است. 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 10:22 توسط سیاوش خوشدل|

نمی دانم محرّم یا رمضان چند سال پیش بود که روی آیه های نقش بسته بر دیوار مسجد دانشگاه بنرهایی انداخته بودند و آیات را پوشانده. رفتم و به دوستان مسجد تذکّر دادم که کاش بنر را دو متر آن طرف طرف بزنید. یادم نیست چه کردند. 

امسال هم یک تکّه ای از بنری بر روی چند متری از آیات افتاده بود. 

احساس می کنم این آیات روی دیوار مسجد دیگر بیشتر از آن که به چشم آیات نگریسته شوند، به چشم «دیوار» نگریسته می شوند.

***

میراث مقاومت و ایثار امام و خاندان و یاران احتمالاً باید چیزی باشد در مایه های «عشق به خدا تا سرحدّ جان فشانی». 


احساس می کنم به مرور زمان وجه غالب مراسم به جای تمرکز بر این میراث، شده است تمرکز بر «عشق به امام و خاندان». 

و باز عجیب نیست که به مرور زمان، این عشق نیز جای خود را به عادت به مراسم بدهد و ارزش مراسم به جنبه های ظاهری آن تنزّل یابد. 

از مسیر هیئت و حسینیه رفتن و از حسین و یارانش آموختن و گامی در راه خدا برداشتن، فرآیند مطلوبی است. 

به هیئت رفتن و در هیئت ماندن، بی آن که دو مرحلۀ بعدی انجام شود، عادتی است که به مرور زمان از معنا تهی می شود.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 0:43 توسط سیاوش خوشدل|


آخرين مطالب
» کتاب های بیشتر در یاد مانده
» یاد باد
»
» درجۀ هولناکی از شرک
» پارک
» خداحافظ ای هم نشین همیشه!
» مستند شبکۀ یک دربارۀ آمریکا:
» گردروبی
» پریشان گویی در باب بی اعتمادی عمومی
» هیئت، حسین ، خدا

Design By : Pichak